#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_232

محمد: بیا تا قبله رو بهت بگم.

باهاش رفتم تو اتاقی که احتمال دادم امشب باید اونجا بخوابم. پشت به در مستقیم ایستاد.

محمد: قبله ازاین طرفه.

-اهوم ممنون.

رفت. منم چادرم روسرم کردم و قامت بستم، وسطای نمازم بودم که متین اومد کنارم. دیدم یه مهرگرفته تو دستش، اومده کنارم مثلا داره نماز میخونه. نمازمغربم رو تموم کردم. متینم ادای من درآورد و نمازش رو تموم کرد.

-قبوله وروجک.

متین: مال توام گبوله.

خندیدم. یکم برگشتم و متین رو گرفتم تو بغلم، سرمو گذاشتم رو سرش، که متوجه محمد شدم. برگشتم، دیدم تکیه داده به در و داره نگام می کنه.

-صد بار گفتم اینجوری نگام نکن!

محمد: چه جوری نگاه میکنم مگه؟

-خب، زل میزنی به آدم. منم بدم میاد.

چیزی نگفت. متین رو ول کردم و بلند شدم و قامت بستم. محمدم رفت. رکعت دوم نمازم بودم که متین بلند شد رفت. د رو هم بست. نمازم که تموم شد، داشتم ذکرامو می گفتم که گوشیم زنگ خورد. بازهم لاله بود.

-هان چیه؟

لاله: مرگ و چیه. تو چته؟ پاچه می گیری.


romangram.com | @romangram_com