#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_231
محمد: نوش جان.
-وظیفت بودا!
خندید، رفتم نشستم تو هال. چند دقیقه بعدشم اونا اومدن.
متین: یاسی جون؟
-جونم؟
متین: شب اینجا میخوابی؟
-نه.
متین: چرا؟ بمون تولو خدا، بمون!
خندیدم و گفتم:
-باشه میمونم.
خندید. رو به محمد گفتم:
-میشه یه مهر بدید؟ من نمازم رو هنوز نخوندم.
محمد: آره حتما. الان میارم برات.
بلند شد رفت. چند لحظه بعد بایه چادر و جانماز اومد. ازش تشکر کردم وگرفتمش.
romangram.com | @romangram_com