#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_227
محمد: من اجازتو گرفتم از مسئول خوابگاه، میای؟
-چی؟ چه طوری؟
-اونش بماند. میای؟
-خب، تا کی اجازمو گرفتی؟ شب باید برگردم؟
-نه، فردا ازخونه من برو دانشگاه.
-اوم... باشه. الان آماده میشم با آژانس میام.
-منتظرم خدافظ.
-خدافظ.
گوشی رو قطع کردم. عجب آدمیه ها! چه پارتی هم داره. وسایلی که میخواستم ریختم تو کولم، واسه لاله های پرپرم یه پیغام رو کاغذ نوشتم ورفتم. ازمسئول خوابگام یه برگه گرفتم و دادم به نگهبانی، بعدم باآژانس رفتم. سر راهمم یه ماشین کنترلی واسه متین گرفتم. یادمه سری قبل که رفتم شکست ماشینش. کرایه رو دادم وپیاده شدم. این خونش بزرگتر و قشنگ تر از اونی بود که توشیرازه. زنگ درو زدم و باز شد. رفتم داخل. تو حیاط که رسیدم، متین با دو خودشو انداخت تو بغلم.
-سلام خوشگلم.
-سلام یاسی جون.
-سلام.
محمد بود، بلند شدم وجواب سلامش رو دادم.
رفتیم توخونه، نشستم رو مبل، محمدم شربت وشیرینی آورد.
romangram.com | @romangram_com