#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_219
رفتم توخونه. چه قد دلم تنگ شده بود واسه خونه. لباسام رو عوض کردم. خونه هم مرتب بود، اصلا گشنم نبود.
دو روز دیگم باید برم دانشگاه، یاد یه چیزی افتادم. این محمد که میگفت تهران زندگی میکنه، پس این خونه کیه؟ینی اینجام خونه داره ؟
*******
-من امروز راه میوفتم بابا. میگما استادمون همین محمده میخوای نرم بمونم پیشت؟
بابا: نه بابا تو برو به درست برس منم که حالم خوبه، پس دیگه نیازی نیست بمونی الانم دیرت میشه زودتر برو.
-اوف، باشه پس کاری نداری؟
بابا: نه بابا، مراقب خودت باش.
-چشم، شمام همین طور.
بابا رو ب*و**سیدم وازش خداحافظی کردم. امروز باید برم خوابگاه چون فردا کلاس دارم، با این محمد پررو.
یه آژانس گرفتم رفتم خونه، چمدونم رو برداشتم وبا همون ماشین رفتم ترمینال. بعدم که اتوب*و**س و هزار بدبختی.
بالاخره رسیدم. لاله های پرپر مثل همیشه منتظر من بودن. تا منو دیدن، اومدن جلو و همچین بغلم کردن که همه چیم از نافم زد بیرون!
-اوی! خفم کردی! ولم کنین وای! پام، آخ آخ دستم اه!
romangram.com | @romangram_com