#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_218

محمد: چیزی نمیخوای؟

-ها؟

خندید و گفت:

-منظورم اینه که واسه ناهار، یا هر چیز دیگه، چیزی ازبیرون نمیخوای؟ دیگه نیای بیرون؟

-ها؟چیز... نه.

چرا همچین شده این؟!

محمد: چرا همچین شدی؟

-ها!

یامن آخرامه یا این.

جلوی خونه نگه داشت.

-وظیفت بود؛ خداحافظ.

خندید. پیاده شدم و درخونه رو باز کردم. برگشتم ببندم که دیدم نرفته هنوز.

-چیه؟ نکنه منتظری تشکرکنم ازت؟

اینبار بلند خندید یه بوق زد و دست تکون داد و رفت. خودمم خندم گرفته بود.


romangram.com | @romangram_com