#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_213

بابا: قهری با بابات؟

-قهرنیستم، ولی دلخورم.

بابا: الهی من قربون اون دلت برم.

زیرلب گفتم خدا نکنه.

بابا: خوش گذشت شمال؟ فک کنم آقا محمد و خیلی اذیت کرده باشی.

یه نگاه به محمد کردم و گفتم:

-اذیتم کرده باشم حقشه!

همگی خندیدیم. رفتم کنارتخت بابا ایستادم و دستشو گرفتم و گفتم:

-الان حالت خوبه؟ چرا اینجوری شدی یه دفعه؟

بابا:نگران نباش یاسمین بانو، حالم خوبه.مثل همیشه داشتم میرفتم بیرون، که بازم قلبم درد گرفت. خوشبختانه توخیابون بودم و مردم کمکم کردن و آوردنم بیمارستان، مثل اینکه اینبارحالم خیلی خراب بوده که پیوندم میکنن. همین!

-پوف!

دکترش اومد و معاینش کرد.

دکتر: خب، خداروشکر حالت خیلی بهتره. دو سه روزدیگه ام باشین، میتونین برین خونه ولی بازم باید مراقب خودتون باشین.

ازدکترش تشکرکردیم و رفت. چند دقیقه بعدش یه پرستاراومد تو و گفت:


romangram.com | @romangram_com