#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_212

یگانه: یاسمین بلند شو، بابا حالش خوب نیست.

ازتو بغل بابا اومدم بیرون و رو به یگانه گفتم:

-توهیچی نگوها! من با تو و اون مبین هیچ حرفی ندارم.

مبین: آقا پای منو وسط نکش! بابات خودش گفته بود.

پشتمو کردم بهشون و دستامو گذاشتم جلو صورتمو گریه کردم، صدام درنمیومد ولی ازشدت بغض وناراحتی همه جام میلرزید.

بابا: یاسمین بانو گریه نکن دیگه بابا.

با دو از اتاق رفتم بیرون. سر راه محمد و دیدم، صدام کرد ولی واینستادم. دوییدم رفتم پشت ساختمون بیمارستان. خدا رو شکر هیچکس نبود، نشستم روزمین، ولی اینبار بلند گریه کردم. نمیدونم چرا حالا که بابام قلب شو پیوند زده وخوبه چرا اینقد گریه میکنم؟! ازخوشحالیه؟! ازناراحتیه؟! ازنگرانی ودلهره یاهرچیز دیگه؟!

برای گوشیم اس ام اس اومد. شماره ناشناس ولی آشنا بود، بازش کردم.

-پاشوبیا. اینقدم گریه نکن، بابات نگرانته واین اصلا براش خوب نیست.

شماره محمده، حتما ازمبین گرفته. بلند شدم رفتم سمت دستشویی. صورتمو شستم، چشمام قرمزبود یکم. وایسادم حالم که بهترشد، رفتم سمت بیمارستان، به اتاق که رسیدم، کناردیوارایستادم و یه نفس عمیق کشیدم ورفتم تو.

بابا: یاسمین بانو؟

رفتم جلو و چیزی نگفتم. چونم ازشدت بغض میلرزید، با زورخودمو کنترل می کردم تا چیزی نگم.

بابا: یاسمین؟

نگاش کردم.


romangram.com | @romangram_com