#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_211

محمد: اگه کاری نداری، بریم.

-یه دقیقه وایسا

رفتم تواتاق متین و کنارتختش نشستم. چه نازخوابیده! آروم گونه ش روب*و**سیدم و بلند شدم. وقتی برگشتم دیدم محمد تکیه داده به در و داره نگام می کنه.

-باز تو اینجوری نگاه کردی؟!

آروم خندید و گفت:

-آخرشم نفهمیدم من چه شکلی نگات میکنم؟!

ازاتاق رفتیم بیرون، کولمو برداشتم و ازخونه زدیم بیرون.

مستقیم رفتیم بیمارستان. وقتی رسیدیم بدون اینکه تشکرکنم، با دو رفتم سمت ساختمونش، ازپذیرش شماره اتاقو گرفتم و دوییدم سمت اتاق، نفس نفس میزدم. به اتاق که رسیدم بابا رو دیدم.

-بابا؟

اشکام بازم سرازیرشدن. دوییدم سمتش و خودمو انداختم تو آغوشش. چه لاغر شده بود، چه رنگش پریده بود.

بابا: سلام یاسمین بانو.

هیچی نمی گفتم و فقط گریه میکردم. بابا آروم سرمو نوازش می کرد.

بابا-نبینم گریتو!

-خیلی بدی، خیلی نامردی! چرا به من نگفتی؟ مگه من آدم نبودم؟ مگه من بچت نبودم؟


romangram.com | @romangram_com