#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_208

محمد:

-چیزیم خواستی، بگو ! اینجارو مثل خونه خودت بدون، راحت باش.

برگشت که بره. صداش کردم:

-محمد؟

وایستاد.

-ممنون... واسه همه چی.

برگشت، فقط بهم لبخند زدو ازاتاق رفت بیرون.

شالم ودرآوردم ولی باز دوباره سرش کردم. ممکنه صبح بیاد بیدارم کن .

خوابیدم. پتو رو هم تا خرخره بالا کشیدم. حس خوبی دارم، ولی نمیدونم چیه.

............

چشمامو باز کردم .

-آخیــش! چه خواب خوبی بود.

لباسامو مرتب کردم وازاتاق نسبتا بزرگ، رفتم بیرون. حالا دستشویی کو؟

-صبح بخیر.


romangram.com | @romangram_com