#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_207

-همین که گفتم.

برام عجیب بود اینکه چرا اینقد برام اهمیت قائله.

چیز دیگه ای نگفتم. ماشین و آورده بود تو حیاط، خونه ی نسبتا بزرگی داشت.

محمد:بیا بریم تو.

دنبالش رفتم. در خونه رو باز کرد. بازم مثل همیشه عقب وایساد تا من برم تو، رفتم داخل. داخل شد و در رو بست. خونش قشنگ بود. دکوراسیونی کالباسی و سفید ودرخشان داشت.

محمد:

-خوش اومدی.

-ممنون ...خونه قشنگی داره این استاد.

محمد:استاد؟

رومو برگردوندم. چرا یهو گفتم استاد!؟

محمد:بیااتاقتو نشونت بدم استراحت کن.

دنبالش رفتم .اول متین و برد تو اتاقش بعدم اومد بیرون. منتظر شدم تابرگرده، باهم رفتیم سمت یه اتاق گوشه سالن، درشو باز کرد، رفتم تو، اونم همین طور. اتاقشم نسبتا بزرگ بود باتخت طلایی وپاتختی های کرم رنگ.

محمد:بخواب، تاصبح بیدارت کنم باهم میریم.

روی تخت نشستم.


romangram.com | @romangram_com