#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_204

محمد پول رو حساب کرد. تو ماشین نشستم. هوا سرد شده بود. گوشیم زنگ خورد، یگانه بود؛ جواب ندادم و گوشیم رو روی بی صدا گذاشتم.

محمد: چرا جواب نمی‌دی؟

-دوس ندارم.

دیگه چیزی نگفت.

متین: بابا؟

محمد: جونم بابا؟

متین: گوشیت رو می‌دی؟

محمد: می‌خوای چی کار؟

متین: می‌خوام بازی کنم.

گوشیش رو بهش داد. از پنجره نگاهم به ماه و ستاره درخشان کنارش افتاد. تو دلم گفتم:

-مامان مراقب بابام باش. به خدا بگو بابام روخوب کنه؛ بهش بگو وقتی تو رفتی من باهات رفتم؛ بگو اگه بابامم بره دیگه یه مرده‌ی متحرکِ گوشه نشین می‌شم.

مامان، توروخدا واسه بابام دعا کن. بادستمالی که جلوی روم اومد، برگشتم سمتش.

محمد:اشکاتوپاک کن.

اشک؟ دستمو کشیدم به صورتم. خیس بود .دستمال رو گرفتم و اشکامو پاک کردم.


romangram.com | @romangram_com