#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_201

یه خمیازه کشیدم و یه کش و قوصی به بدنم دادم.

متین:یاسی جون!

کنارم ایستاده بود. کنارش زانو زدم. دستاش رو گرفتم.

-جانم؟

متین: شما با بابام قهرین؟

-نه عزیزم.

-یعنی دیگه با هم دعوا نمی‌کنین؟

-دعوا نکردیم که، داشتیم شوخی می‌کردیم.

-ولی بابام تو رو زد.

به محمد نگاه کردم. سرش پایین بود. یه پوز خند زدم و گفتم:

-ما خورده‌ی روزگار هستیم. باباتم منو نزد؛ یه مورچه رو صورتم داشت راه می‌رفت؛ بابات اون رو زد.

محمد سرش رو بالا آورد. نگام کرد. پشیمونی تو چشماش موج می‌زد. بلند شدم؛ دست متین رو گرفتم و سه تایی تو رستوران رفتیم..

-خوبه که تا الان بازه.

محمد: کارشون اینه.


romangram.com | @romangram_com