#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_200
آروم گفت:
-میخواستم هیچ وقت ناراحت نباشی. همون یاسمین شیطون و شاد باشی؛ همین.
هه، شاد ؟ از من چی میدونه؟ از غصههایی که خوردم؛ چی میدونه؟
محمد: یاسمین؟
نگاش کردم.
محمد: میبخشی؟
چیزی نگفتم؛ فقط سرم رو تکون دادم. اونم چیزی نگفت و فقط لبخند زد. سرم رو به شیشه چسبوندم. خسته بودم؛ خیلی خسته، نمیدونم چرا هی میخوابم.
با صدای یه آشنا چشمام رو باز کردم. محمد بود که صدام میزد.
محمد: یاسمین بلندشو؛ باید یه چیزی بخوریم. شام نخوردیم؛ نمیشه گرسنه تا تهران رفت که.
تکیه امو از صندلی برداشتم. از جلوی در رفت کنار و متینم صدا زد. پیاده شدم؛ رو به روی یه رستوران بودیم..
-ساعت چنده؟
محمد:یازده و نیم
-جداً؟!
محمد: بله شما خوابتون برده بود.
romangram.com | @romangram_com