#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_199
جواب ندادم.
محمد: یاسمین؟ خواهش میکنم.
نگاش کردم.
محمد: میشه ببخشیم؟
-تا حالا بابام هم تو گوشم نزده بود.
محمد: غلط کردم؛ اصلاً میدونم کارم درست نبود؛ ولی به خدا اون لحظه رو اعصابم کنترل نداشتم. تو دستم امانت بودی یاسمین، خدا شاهده وقتی داشتی خودت رو تو دریا مینداختی؛ تو دلم فقط خدا خدا میکردم که بلایی سرت نیاد؛ وقتی با اون ماشین رفتی به خدا التماس میکردم بدون این که بلایی سرت بیاد برگردی؛ یاسمین من رو هرکسی این قدر حساسیت نشون نمیدم.
-باشه.
محمد: این یعنی الان من رو بخشیدی؟
چیزی نگفتم.
محمد: یاسمین بانو؟
یاسمین بانو؟ یاد بابام افتادم؛ برگشتم نگاش کردم.
-چرا بهم دروغ گفتی هان؟ مگه نمیدونستی چه قدر بابام رو میخوام؟ مگه نمیدونستی من اگه بلایی سر بابام بیاد دق میکنم؟
بازم اشکام پایین اومدن.
محمد: خواهش میکنم گریه نکن. مجبور شدم؛ خواستهی بابات بود. یادته صبح تو هتل یکی به گوشیم زنگ زد؟ مبین بود. الکی پیام داد که وقتی زنگ میزنه یه جوری وانمود کنم که اون نیست. وقتی رفتم بیرون باهاش حرف زدم گفت حال پدرت بد شده؛ همون صبح زود حرکت کرده بودن. گفت بابات گفته تو چیزی نفهمی. خدا شاهده منم از این موضوع ناراحت بودم. به خداوندیه خدا، نمیخواستم ببینم ناراحتی.
romangram.com | @romangram_com