#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_194

-چرا به حرفم گوش نمی‌دی؟ چرا واسه هیچ کسی مهم نیستم؟ چرا هیچ کسی برام اهمیتی قائل نیست؟

هق هق می‌کردم؛ رفت و با یه لیوان آب برگشت.

محمد: بیا این رو بخور و آروم باش.

-نمی‌خوام؛ نمی‌خوام؛ من رو ببر؛ تو رو خدا من رو ببر.

محمد: نمی‌شه؛ تمومش کن.

اون قدر محکم حرفش رو زد که به جز گریه هیچ صدایی ازم نمی‌اومد. لعنت به من، لعنت به این شانس، از اولشم نباید می‌اومدم. بلند شدم و با دو بیرون رفتم. بدون این که چیزی پام کنم سمت دریا دوییدم. هیچی حالیم نبود؛ فقط می‌خواستم بمیرم؛ دیگه خسته شده بدم؛ دیگه از خوب و مهربون بودن بدم اومده؛ از وقتایی

که باید دو رو باشم بدم میاد؛ از هر چی تو دنیاس بدم میاد. آب تا بالای سینم می اومد: صدای محمد رو می‌شنیدم؛ ولی حتی برنمیگشتم ببینم چه قدر باهام فاصله داره. فقط گریه می‌کردم و می‌دوییدم.

آب تا روی چونم اومده بود. حالا به مرگم مطمئن بودم؛ من که شنا بلد نیستم؛ پس می‌میرم و راحت می‌شم. همون لحظه یکی به لباسم چنگ زد. برگشتم؛ محمد سعی داشت من رو عقب ببره. همون طور که گریه می‌کردم گفتم:

-ولم کن؛ ولم کن لعنتی، چرا نجاتم می‌دی؟ واسه چی داری من رو می‌بری؟ ولم کن

اصلاً انگار نمی‌شنید؛ فقط با زور من رو عقب می‌برد. به ساحل که رسیدیم محکم به جلو هلم داد.

-واسه چی آوردیم بیرون لعنتی؟ چرا نذاشتی بمیرم؟ چرا نذاشتی هان؟ وقتی واسه هیچ کسی مهم نیستم واسه باید زنده بمونم؟ چرا؟

جلو اومد؛ دستش رو بالا برد و محکم تو گوشم زد. جا خوردم؛ اصلاً شوکه شدم؛ این بار دیگه بی صدا اشکام می‌ریختن. واسه چی من رو زد؟ مگه چی کارمه؟ به چه حقی این کار رو کرد؟ چونم از شدت بغض می‌لرزید. شونه‌هامم همین‌طور، محمد کلافه و عصبی بود. پشتش رو به من کرد و دستاش رو تو موهاش فرو کرد. برگشت و خواست چیزی بگه که من سمت خونه دویدم‌. متین خواب بود؛ ولی با بازکردن محکمِ در، از خواب پرید. بدون این که برگردم سمت اتاق دویدم. خیلی سریع لباسام رو عوض کردم و هر چی داشتم و نداشتم رو تو کولم ریختم. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم. در اتاق رو باز کردم. قبل از این که از پله‌ها پایین برم؛ نگام به محمد افتاد که سرش رو بین دستاش نگه داشته بود. پایین دویدم که محمد با صدای یاسی جونِ متین سرش رو بلند کرد؛ ولی دیگه دیر بود؛ من خودم رو از ساختمون بیرون انداخته بودم. از ویلا بیرون زدم. تو خیابون دویدم. داشت بارون می‌اومد؛ داشتم می‌دویدم و صدای محمد رو از پشتم می‌شنیدم؛ ولی دور بود. فقط می‌دوییدم؛ یه ماشین اومد؛ سریع جلوش پریدم. رانندش یه مرد میانسال بود. خودم رو روی صندلی عقب انداختم.

-آقا برو؛ فقط برو.

راننده: چیزی شده؟


romangram.com | @romangram_com