#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_193
ساعت پنج شد؛ تا چند دقیقه دیگه هوا تاریک میشد. خدایا چه اتفاقی افتاده؟! محمد از پلهها پایین اومد و گفت:
-نگران نباش یاسمین، مبین الان بهم زنگ زد؛ گفت مه گیر شدن و تو مسافرخونه موندن. گوشیاشونم آنتن نمیده؛ برای همین خاموش کردن. فردا میان.
-یعنی چی فردا میان؟ غلط کردن! اصلاً واسه چی به من زنگ نزد؟ ببینم بهش گفتی بابام گوشی رو بر نمیداره؟
محمد: آروم باش. آره گفتم؛ گفت حالا بهش زنگ میزنه؛ گفت نگران نباشی.
-یعنی چی حالا زنگ میزنه؟ ای خدا دارم دیوونه میشم. من دیگه نمیتونم صبرکنم؛ همین الان برمیگردم.
محمد: دیوونه شدی؟ الان؟ این موقع شب میخوای برگردی که چی؟ بابات حالش خوبه؛ تو شلوغش کردی.
نچ، یه جای کار میلنگه! چه طوریه که مبین من هزار بار بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود و آنتن نداشت؛ الان به محمد زنگ زده؟! نه، داره دروغ میگه.
-محمد داری چیزی رو از من پنهون میکنی؟
محمد: پنهون چیه بابا؟ چی داری میگی؟
-آره، از همون اولشم میدونستم داری بهم دروغ میگی؛ حال بابام بد شده؛ آره، تو رو خدا راستش رو بگو؛ تو رو خدا راست بگو.
زیر گریه زدم.
محمد: تو چرا همش بدبینی؟ هیچی نشده؛ هیچ اتفاقی هم نیوفتاده؛ تو رو خدا گریه نکن.
-من میخوام برم خونمون. تو رو خدا من رو ببر محمد، خواهش میکنم.
محمد: نمیشه؛ الان نمیتونیم بریم؛ هوا داره تاریک میشه؛ خطر داره تو این هوا برگردیم.
romangram.com | @romangram_com