#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_192
محمد: نگران نباش! حتماً جایی هس و گوشی رو جا گذاشته یا گوشیش رو بی صداس.
-نه بابا، سابقه نداره؛ یگانه و مبینم خاموشن. تو کی بهشون زنگ زدی؟
-تو خوابیده بودی زنگ زدم؛ گفت تو جنگلن.
-اه، آخه الان چه وقت جنگله؟ وای!
هی الکی راه میرفتم و دور خودم میچرخیدم؛ چند بار باز شمارهی بابا رو گرفتم؛ ولی باز هم جواب نداد. روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن؛ محمد اومد کنارم زانو زد و گفت:
-یاسمین این قدر نگران نباش؛ خواهش میکنم. ایشالله هیچی نیس؛ چرا الکی گریه میکنی؟
-بابام، محمد میترسم؛ میترسم اتفاقی براش افتاده باشه؛ نگرانشم.
-نگران نباش حالا چند دقیقه دیگم زنگ بزن. شاید برداشت.
-نمیتونم؛ دارم دق میکنم؛ اگه بلایی سر بابام بیاد؛ من میمیرم. ای خدا!
محمد: تو رو خدا گریه نکن یاسمین، خواهش میکنم.
متین با بغض اومد و روی پای من نشست. سرش رو بغل کردم و به هق هق افتادم. متینم پا به پام گریه میکرد.
محمد: ببین اشک بچهی منم در آوردی! بلند شو؛ خجالت بکش؛ دختر به این گندگی گریه نمیکنه که، پاشو؛ پاشو.
بازم گریه کردم. با اصرار محمد بلند شدیم و داخل خونه شدیم. تو خونه بازم شمارهی هر سه شون رو گرفتم؛ ولی بازم همون طور بود.
-یعنی دستم به این دو تا برسه لهشون میکنم.
romangram.com | @romangram_com