#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_191

متین: چه خوشمزه هس یاسی جون!

-نوش جان، با دهن پر حرف نزن؛ می‌پره تو گلوتا!

در طول غذا خوردن نه من زیاد حرف زدم و نه محمد؛ اونم فقط تشکر کرد و حرف دیگه ای بینمون زده نشد. ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم. صداشون نمی‌اومد؛ حتماً رفتن توی حیاط، روی مبل سه نفره خوابیدم؛ گوشیم رو برداشتم و شماره‌ی بابا رو گرفتم و هر چی صبرکردم جواب نداد. با خودم گفتم حتماً داره نمازمی‌خونه، یا دستشوییه و یا کاری داره؛ ساعت رو دیدم؛ دو و نیم بود گوشی رو روی میز گذاشتم و چشمام رو بستم و خیلی زود خوابم برد.



با احساس گرما چشمام رو بازکردم. یه نگاه به اطراف انداختم؛ کسی نبود! احتمالاً هنوز بیرونن. پتو رو کنار زدم. پتو؟! حتماً خوابم برده و محمد پتو رو روم انداخته. ساعت چهار شده بود؛ رفتم تو اتاق یگانه، هنوز نیومده بودن، با گوشیم به مبین زنگ زدم؛ ولی، خاموش بود؛ یگانه هم آنتن نمی‌داد.

-وا، چرا اینا هم‌چین شدن؟

شماره‌ی بابا رو گرفتم؛ ولی، باز هم برنداشت؛ باز هم گرفتم؛ ولی، جواب نداد. کم کم نگران شدم.

-یا خدا! خدایا بابام چیزیش نشده باشه.

بازم گرفتم؛ ولی، جواب نداد! شماره‌ی مبین و یگانه رو هم چند بار گرفتم؛ ولی، باز هم همون زنه جواب‌گو بود.

با دو بیرون رفتم. محمد و متین کنار دریا بودن. محمد من رو دید. یه قدم اومد جلو که نرسیده بهش گفتم:

-محمد؟ محمد بابام...

محمد جلوتر اومد و گفت:

-چی شده یاسمین؟ حالت خوبه؟ خواب بد دیدی؟

-محمد، بابام گوشی رو برنمی‌داره؛ ظهرم برنداشت. من نگرانشم.


romangram.com | @romangram_com