#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_190

-بیشین بینیم بابا، تو رو به موتم باشی بازم خوبی؛ پس واسه چی باید الکی شارژم رو تمومش کنم؟

-خیلی خسیسی! اصلاً خدافظ.

-نه، نه، جون عمت قهر نکن! شوخیدم بابا.

-زهرمار.

خندیدم:

-چه خبرا؟

-هیچی!

-از جفتت چه خبر؟

-لاله رو می‌گی ؟ اون که بمیره؛ از وقتی رفته فقط یه بار بهم زنگ زده؛ اونم یه دقیقه ای، همش می‌گفت آرش اومده دنبالم؛ آرش اومده دنبالم؛ یا می‌گفت عشقم، نفسم، همه کسم، اصلاً آدم پشیمون می‌شد باهاش حرف زده.

بلندخندیدم.

گوشی رو که قطع کردم خواستم یه زنگم بزنم به بابا که متین گفت گشنشه؛ منم زنگ زدن رو برای بعد از ظهر گذاشتم. به آشپزخونه رفتم و میز رو چیدم و صداشون کردم؛ اونا هم اومدن و همگی با هم روی صندلی نشستیم.

متین: آخ جون البیه.

خندیدم و الویه رو براش توی بشقاب ریختم و بهش دادم.

محمد خودش برای خودش ریخت؛ منم یکم برداشتم. خدا رو شکر خوشمزه درس کرده بودم!


romangram.com | @romangram_com