#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_188
محمد خندید؛ خودمم خندیدم؛ متین رو بغل کردم و با هم روی مبل نشستیم.
-ساعت چنده؟
محمد: نزدیک دوازده، چه طور؟
-اینا دیر نکردن؟ چرا نمیان پس؟
گوشیم رو از روی میز برداشتم و خواستم زنگ بزنم که محمد گفت:
-ولشون کن بابا، مبین افتاده رو دندهی دور دور، بذار خوش باشن؛ بیخیال! شاید خواستن ناهار رو بیرون بخورن.
گوشی رو دوباره روی میز گذاشتم و گفتم:
-ای کوفته نخورن؛ مگه ما برگ چغندریم؟ آخه تنها، تنها؟ خب حالا ناهار چی بخوریم؟
یکم فکرکردم گفتم:
-الویه چه طوره؟
متین: آخ جون همین یاسی جون، البیه درس کن.
خندیدم و گفتم:
-وروجک البیه نه، الویه.
رو به محمد گفتم:
romangram.com | @romangram_com