#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_187
تو حوله جمع کردم و یه شال رو سرم انداختم. صداشون میاومد. از حموم بیرون رفتم. محمد به دنبال متین میدویید؛ متین تا من رو دید وایساد و پشت سرش محمدم وایساد. هر جفتشون من رو نگاه میکردن. به خودم نگاه کردم روی لباسم که چیزی نبود.
-وا، چیه؟ چرا این جوری نگام میکنین؟
متین: یاسی جون چه خوشگل شدی!
هجوم خون رو زیر پوستم احساس کردم.
-متین مثل بابات بد نگاه میکنیا؛ اصلاً الان لباسم رو عوض میکنم.
رفتم سمت پلهها، پام رو که رو پلهی اول گذاشتم؛ محمد صدام زد. برنگشتم و فقط وایسادم که گفت:
-نمیخواد عوضش کنی؛ بهت میاد.
لبخند زدم؛ ولی، سریع لبخندم رو خوردم؛ من چرا همچین شدم؟
-لازم نکرده؛ میرم یکی دیگه میپوشم.
خواستم برم که یکی پام رو چسبید؛ نگاه کردم متین بود.
متین: نرو دیگه یاسی جون.
خندیدم: دیگه اون شکلی نگام نکنیا؛ دوس ندارم.
بلندتر ادامه دادم:
-به باباتم بگو!
romangram.com | @romangram_com