#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_186

محمدم خندید‌.

دست متین رو گرفتم و با هم بلند شدیم. شال روی سرم نامرتب بود. درستش کردم؛ لباسام بهم چسبیده بودن. اصلاً یه وضعی داشتم؛ لباس اون دو تا هم مثل من بود. رفتیم تو آب، مشتام رو پر از آب کردم و روی متین ریختم. تا برگشتم محمد، یه عالمه آب رو صورتم ریخت. جیغ زدم‌

-آقا قبول نیست؛ دستای تو گنده هس؛ جر زنیه.

خندید. بازم روم آب ریخت؛ دولا شدم و تند تند با دستام روش آب می‌ریختم. باخنده‌ی بلند متین به خودم اومدم. رو به محمد گفتم:

-مثلاً قرار بود ما با متین بازی کنیم؛ وایسادیم دو تایی داریم آب می‌ریزیم رو هم.

محمدم خندید. یه ربعی بازی کردیم؛ بعدم بیرون اومدیم. هر سه تامون روی ساحل کنار هم دیگه خوابیدیم. یکم که آب لباسامون خشک شد و فقط نم داشت؛ دوباره بلند شدیم؛ تو خونه رفتیم. هر کی تو اتاق خودش رفت. لباسام رو برداشتم برم حموم که هم‌زمان با من محمد و متینم با لباس بیرون اومدن.

-اِ؟ شما می‌خواین برین حموم؟

متین: آره، می‌خواین شمام با ما بیاین.

چشمام ده، بیست تا شد؛ به محمد نگاه کردم و با هم زیر خنده زدیم؛ قهقهه می‌زدیم

-تو کی بزرگ می‌شی بچه؟ اصلاً این بزرگ شه چی می‌شه!

بازم خندیدم.

محمد: پشت ویلام یه حموم هست؛ ما می‌ریم اونجا توام برو حموم داخل خونه.

قبول کردم. با هم از پله‌ها پایین رفتیم؛ اونا بیرون رفتن و منم تو حموم رفتم. لباسام بهم چسبیده بودن؛ با بدبختی درشون آوردم و رفتم زیر دوش، عاشق آب داغم! خیلی بهم حال میده.

یه تونیک قرمز با یه شلوار سفید پام کردم؛ موهام رو


romangram.com | @romangram_com