#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_185
-هیس، چیزی نگو.
بازوهام رو گرفت. من رو از خودش جدا کرد. تو چشمام زل زد و گفت:
-حاضرم تا آخرعمرم نوکریت رو بکنم.
چیزی نگفتم؛ تازه متوجه متین شدم که داشت کنارم آروم گریه میکرد.
-متین؟
با خجالت نگام کرد؛ دستام رو باز کردم؛ از خدا خواسته خودش رو تو بغلم انداخت؛ ولی، این بار بلند گریه میکرد. سرش رو نوازش کردم و گفتم:
-آروم باش متین، خوشحالم که حالت خوبه.
محکم بغلم کرد و بازم گریه میکرد.
-مرد که گریه نمیکنه!
متین: ببخشید یاسی جون، تقصیر من بود.
-تو باید ما رو ببخشی عزیزم، ما نباید تو رو تنها میذاشتیم.
متین: بریم آب بازی؟
بلند خندیدم.
-گفتم که پرو بازیهاتم به بابات رفته.
romangram.com | @romangram_com