#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_184

-شما از کجا فهمیدید؟

-صبح که بیدار شدم دیدم رو گوشیم پیام اومده‌ مبین بود گفته بود میرن بیرون.

-اهوم، بریم زود آماده شیم.

رفتیم تو اتاقامون، لباسم رو با یه تونیک دیگه عوض کردم؛ وقتی آماده شدم بیرون رفتم. محمد هنوز نیومده بود.

-من رفتم

از تو اتاقش گفت:

-باشه، منم الان میام.

بیرون رفت. یا حسین! متین زیر آب داشت دست و پا می‌زد. جیغ کشیدم:

-متین! محمد، محمد، متین.

سمت دریا دویدم. شنا بلد نبودم؛ ولی، نمی‌تونستم بشینم و تماشا کنم؛ رفتم تو آب و با بدبختی خودم رو به متین رسوندم. گریه می‌کرد؛ خودش رو به من چسبونده بود.

-آروم باش؛ متین آروم باش.

فقط گریه می‌کرد. یه موج بلند داشت میومد سمتمون، خودم رو به خدا سپردم. متین رو با دستام بالا نگه داشتم. موج اومد رو سرم، متین رو با بدبختی همون جا نگه داشتم؛ ولی خودم زیر آب بودم؛ تعادل نداشتم؛ نمی‌تونستم بالا بیام. داشتم خفه می‌شدم. چشمام آروم آروم بسته شدن؛ تنها چیزی که فهمیدم حلقه شدن چیزی دورم بود.

با ضربه‌های محکمی که به سینم می‌خورد؛ همه‌ی آب محتویات معدم رو بالا آوردم. سرفه می‌کردم؛نشستم. محمد آروم پشتم رو ماساژ می‌داد‌ حالم که بهتر شد نگاش کردم؛ اونم نگام کرد؛ یهو من رو بغلم کرد. دستاش رو دورم حلقه کرده بود. سرم رو روی شونش گذاشتم. نمی‌دونم چرا ولی در برابر کارهای اون هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. زیرگوشم گفت:

-یاسمین، ممنونتم؛ یه دنیا ممنونتم؛ اگه تو نبودی الان...


romangram.com | @romangram_com