#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_182

-بریم.

بلند شدیم؛ دست متین رو گرفتم و با هم بیرون رفتیم. دیشب که اومدیم چیز زیادی مشخص نبود؛ ولی الان مه تموم شده بود. جای قشنگیه. محمد بعد از این که هزینه‌ی هتل رو حساب کرد اومد. در ماشین رو برام باز کرد. تشکر کردم و نشستم. متینم عقب نشست. هنوز چند دقیقه نشده بود که ماشین حرکت کرده بود که متین گفت:

-بابا می‌شه آهنگ بذاری؟

به محمد نگاه کردم؛ انگار متوجه نشد. وا چش شده یهو؟ خودم ضبط رو روشن کردم. با صدای ضبط یه تکونی خورد و برگشت و نگام کرد. با ابرو اشاره کردم چی شده که سرش رو به معنی هیچی تکون داد. یک ساعت بعدش رسیدیم؛ از ماشین پیاده شدیم. ازش تشکر کردم که جوابم رو با لبخند داد.

-متین؟

متین: بله

-میای بازی کنیم؟

-چه بازی؟

-آب بازی، بریم تو آب.

-آخ جون، آب بازی!

رو به محمد گفت:

-بابایی تو هم باید بیای ها!

محمد خندید و گفت:

-چشم، امری نیست؟


romangram.com | @romangram_com