#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_181

محمد: الان می‌خورمت.

متین جیغ کشید و زیر پتو رفت. محمد با یه حرکت پتو رو کاملاً از روش برداشت؛ متین جیغ زد. محمد بلند شد. متین رو بلند کرد و تو هوا نگهش داشت.

متین: آی بابایی میوفتم.

جیغ زد:

-بابا!

من و محمد خندیدیم. محمد پایین آوردش و بعدم بردش دستشویی، چه خوشن. یه لحظه به متین حسودیم شد. حسودی ؟ به چیه متین حسودیم شد؟ من که خودم یه بابای خوب دارم پس دلیلش چیه؟ چرا یه همچین احساسی کردم؟

از دستشویی بیرون اومدن.

متین: بابا شکمم درد می‌کنه.

محمد یه نگاه به من کرد که با هم زدیم زیر خنده.

محمد: الان می‌ریم صبحونه می‌خوریم بابا.

روتختی‌ها رو جمع و جورکردم و با هم پایین رفتیم و به قسمت غذاخوریش رفتیم. یک دل سیر صبحونه خوردیم. پیامی به گوشی محمد اومد. خوندش و چیزی نگفت. چند لحظه بعد گوشیش زنگ خورد.

محمد: سلام احمد آقا خوبی؟

بلند شد از هتل بیرون رفت. منم به متین صبحونه دادم؛ چند دقیقه بعدش اومد؛ ولی، چهرش یکم گرفته بود.

محمد: بریم؟


romangram.com | @romangram_com