#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_180
پشتم رو بهش کردم. صدایی ازش نیومد؛ فک کنم داره خوابش میبره.
یه یک ربعی گذشت؛ هیچ صدایی نیومد؛ معلومه خوابش برده.
احساس خفگی میکردم؛ بدنم سنگین شده بود. آروم چشمام رو باز کردم. اولش اصلاً یادم نیومدکجام که یه دفعه متوجه شدم تو هتلم، هوا هنوز تاریک بود. خواستم بلند شم که نتونستم؛ انگار یکی من رو چسبیده بود. با بدبختی برگشتم ولی، ولی ای کاش بر نمیگشتم؛ این مثلاً میگفت من بد خواب نیستم! همچین دستاش رو دورم حلقه کرده بود که داشتم خفه میشدم. چرا این قد سفت من رو چسبیده؟ اصلاً چرا باید من رو بچسبه؟ یعنی تو خواب بوده و متوجه نشده؟! هرکاری کردم نتونستم دستاش رو بازکنم. مجبوری همون جوری خوابیدم.
صبح با صدای تالاپ تولوپ یه چیزی چشمام رو باز کردم. یاد دیشب افتادم؛ بدون این که تکون بخورم متوجه شدم هنوزم دستاش دور منه؛ با این تفاوت که الان سر من روی سینهی محمد بود. وای حالا چه جوری بلند شم؟ اگه بیدار شه من رو این جوری ببینه چی؟ آروم سرم رو بالا بردم؛ یهو با صداش سیخ همون طوری بی حرکت موندم.
محمد: ماشاء الله، اصلاً بد خواب نیستینا
-عجب رویی دارین؛ خودتون چی؟ ولم کنین بابا، خفه شدم.
انگار تازه متوجه وضعیت خودش شده بود؛ خیلی خنده دار بود. خیلی سریع دستاش رو باز کرد. من روی تخت نشستم که اونم بلند شد و نشست. یه خمیازه کشیدم.
-آیی، گشنمه.
محمد: آره منم، دیشب شام نخوردیم؛ من موندم این متین چرا بلند نشد بگه بابایی شکمم درد گرفته.
با هم خندیدیم. بلند شدم و به دستشویی رفتم. بعد از منم اون رفت. روی تخت نشستم. وقتی برگشت گفت:
-بیدارش نکردی؟!
چیزی نگفتم؛ منتظر جواب منم نموند؛ سمت متین رفت.
محمد: پاشو مرد گنده.
دستای متین رو باز کرد؛ سرش رو نزدیک سینهی متین برد. با دندوناش گازش میگرفت که باعث قلقلک متین شد. متین با خنده چشماش رو باز کرد.
romangram.com | @romangram_com