#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_179
بازم نگاش نکردم و چیزی نگفتم.
محمد: یاسمین؟
نگاش کردم.
محمد لبخندی زد و گفت:
-چرا نمیخوابی؟
-خوابم نمیاد. خودت چرا نمیخوابی؟
-نمیدونم؛ ولی خستم؛ زود خوابم میبره.
-اهوم، شب به خیر.
سرم رو زیر پتو بردم. چند لحظه بعد اونم سرش رو زیر پتو آورد. بازم نگامون به هم افتاد. سرم رو بیرون بردم؛ اونم بیرون آورد.
-پوف میشه بذاری بخوابم؟
محمد: خب بخواب.
-ولی نمیذاری.
محمد: من به تو چی کار دارم آخه؟
-پوف.
romangram.com | @romangram_com