#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_176

یه طرف پتو رو کشید که کلاً پتو از روم برداشته شد. خندید.

محمد: تو که زورت نمی‌رسه چرا اصرار الکی می‌کنی آخه؟

پتو رو روی تخت بازکرد. یه قسمتش روی من و یه قسمتش هم روی اون بود. دوتایی پشتمون روبه هم کردیم.

-ببینم بد خواب که نیستی؟

محمد: هه! من؟ تو نباش، من نیستم.

-امیدوارم همین جوری باشه. شب به خیر.

-شب به خیر.

چشمام رو بستم؛ ولی، خوابم نمی‌‌برد. اصلاً انگار خسته نبودم که بخوام بخوابم. بازم چشمام رو به هم فشردم؛ ولی انگار نه انگار، بی خیالش شدم؛ یا می‌خوابم یا نمی‌خوابم دیگه! یهو یاد یگانه‌ اینا افتادم. یه هین بلند کشیدم و نشستم. محمد بی چاره با ترس بلد شد. نگام بهش بود؛ یکم نگام کرد. بعد اومد جلوتر و با نگرانی گفت:

-چی شده؟ یاسمین؟ یاسمین خوبی؟ خواب بد دیدی؟ چرا جواب نمی‌دی؟

-یگانه‌ اینا

-یگانه‌ اینا چی؟

-بهشون نگفتیم؛ یه وقت نگران نشن.

یه پوف کشید و گفت

-هم‌چین گفتی هین، گفتم چی شده! به مبین گفتم.


romangram.com | @romangram_com