#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_175

-به طبقه‌ی هفتمِ جهنم.

همون لحظه بر خورد یه چیز نسبتاً بزرگ و نرم که احتمال می‌دادم بالشت باشه رو، روی سرم احساس کردم؛ بلند شدم نشستم. بهم نگاه کرد و منم نگاش کردم. چند لحظه همون طوری گذشت که یهو با هم زدیم زیر خنده.

-دیوونه!

یکم که خندیدیم گفتم:

-می‌شه ببخشیم؟

محمد: چرا اون کار رو کردی؟

-فکرنمی‌کردم این طوری شه؛ گفتم فوقش خودت میای می‌گی بیا بریم خودم می‌برمت؛ ولی، دیدم نشد.

محمد: اصلاً ازت توقع نداشتم؛ اصلاً.

-به خدا من این طوری نیستم؛من فقط...

-نمی‌خواد چیزی بگی؛ باشه بخشیدم. بگیر بخواب.

لبخند زدم و خوابیدم. پتو رو هم روم کشیدم.

محمد: اوی کمت نباشه یه وقت؟ بده ببینم اون پتو رو.

پتو رو بیش‌تر به خودم چسبوندم.

-نوچ، نمی‌شه!


romangram.com | @romangram_com