#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_174
کدوممون حرفی نمیزدیم. آسانسور درش بازشد؛ بیرون رفتیم. کارت رو جلوی دستگیره در گرفت؛در باز شد. کارت رو پشت پریز گذاشت که همهی برقا روشن شدن. اتاق خوبی بود؛ جمع و جور بود و یه اتاق بیشتر نداشت؛ رفتیم توش که کپ کردم. خیلی ریلکس متین رو، روی تخت بچگونه کنار اتاق خوابوند. خودشم روی تخت افتاد. یعنی از تعجب چشام گرد شده بود؛ من قاقم دیگه. همون طور که دراز کشیده بود؛ سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد؛ روش رو برگردوند. خودش رو ته تخت کشید و گفت:
-نگاه نکن؛ بگیر بخواب. هه، نترس! کاری باهات ندارم.
ای خاک تو سر من، حالا در موردم چی فکر میکنه؟رفتم جلو، زیر مانتوم یه تونیک تنم بود. مانتوم رو درآوردم ولی شالم رو نه! روی تخت خوابیدم. پشتم رو بهش کردم. ده دیقه ای گذشت ولی هیچ کدوممون حرفی نزده بودیم؛ نمیخواستم از دستم ناراحت باشه؛ نمیخواستم فکر کنه که من از اون دخترام. بلند شدم و روی تخت نشستم؛ پشتش بهم بود.
-معذرت میخوام.
چیزی نگفت.
-میدونم بیداری.
بازم چیزی نگفت.
-محمد آقا!
-محمد آقا!
-محمد!
پرو برگشت و نگام کرد.
-ببخشید.
محمد: نوچ
هه، بازم سرِکاریه! دیگه برگشتم و پشتم رو بهش کردم؛ آروم خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com