#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_173
هر چه قدر که میرفتیم؛ جاده مه آلودتر میشد و نمیشد رانندگی کرد؛ چون خطرناک بود. متین خوابش برده بود.
محمد: لعنتی، چه وقت مه بود آخه؟
چیزی نگفتم هنوز هم عصبی بود. نباید باشه؟ خاک بر سرت پسر مردم به خاطر تو دعوا کرد؛ اون وقت تو...
محمد با گوشیش یه شماره گرفت.
محمد: سلام سرلک جان؛ آقا اتاق داری امشب؟ سه نفریم.
-...
-شناسنامه نیاوردیما.
-...
-حله پس؟
-...
-آمادش کن؛ ما نزدیکیم.
قطع کرد.
محمد: خطرناکه، نمیشه رانندگی کرد؛ باید بریم هتل!
اون قدر با تحکم حرف زد که نتونستم چیزی بگم. چند لحظه بعد، جلوی یه هتل که از توماشین قیافش به خاطر، مه، خیلی مشخص نبود ایستاد. پیاده شدیم. متین رو بغل کرد؛ تند تند از جلو میرفت؛ منم پشتش میرفتم. ازش خجالت میکشیدم. رفتیم تو، عقب وایسادم؛ رفت قسمت پذیرش یه کارت بهش دادن. به من با همون اخماش یه نگاه کرد؛ که یعنی دنبالم بیا. تو آسانسور رفت؛ منم دنبالش رفتم؛ هیچ
romangram.com | @romangram_com