#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_172
اوه، اوه، اخماش رو.
پسره: به تو چه؟ فضولی مگه؟
محمد: نه خیر، مفتشم.
رفت یقه پسرِ رو گرفت. با سر تو صورت پسر کوبید. پسره هم با مشت تو دماغش زد. روی هم افتاده بودن.
-یا خدا، ولش کن؛ ولش کن!
رفتم جلو و مجبوری یقهی محمد رو از پشت گرفتم.
-محمد آقا، ول کن تو رو خدا! محمد آقا!
دعوا داشت بالا میگرفت
-محمد تو رو خدا!
چه غلطی کنم. این یارو ،دوستِ پسرِ هم روی محمد افتاده بود.
-ولش کن عوضی.
مجبوری رفتم بازوی محمد رو گرفتم و کشیدمش. کم کم با کمک چند نفر جداشون کردیم. محمد رو روی سکو نشوندن. پسرِ رو هم دورش کردن. چه غلطی کردما؛ از دماغ و دهنش خون میومد؛ رفتم جلو یه دستمال از کیفم درآوردم؛ دستم رو جلو بردم؛ خواستم خونِ کنار لبش رو پاک کنم که با همون اخم غلیظش روش رو برگردوند. بلند شد و سمت دستشویی رفت. بعد از این که اومد صورتش دیگه خونی نبود؛ ولی، گوشهی لبش زخم بود. جلو رفتم.
محمد: بریم متین منتظره.
هنوز اخم داشت. آخه این چه کاری بود که من کردم؟ متین رو بردیمش. داشتیم سمت ماشین میرفتیم؛ هوا تاریکِ تاریک بود؛ در برابر اصرارهای متین که میگفت نریم؛ فقط سکوت کرده بودیم. تو ماشین نشستیم ک متینم با حالت قهر به صندلی عقب رفت و روی شکم خوابید. زیر چشمی نگاش کردم؛ هنوز هم اخم کرده بود.
romangram.com | @romangram_com