#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_171

-هه، مگه می‌تونی؟

-بله که می‌تونم!

-باشه پس خودم برم دیگه؟

-برو.

به اطراف نگاه کردم؛ نزدیکای تونل وحشت دو تا پسر خوشتیپ نسناس وایساده بودن؛ یه نقشه به سرم زد. رو به محمد گفتم:

-نمی‌بری دیگه؟

محمد: نوچ.

-باشه.

سمت پسر رفتم؛ جلو که وایسادم برگشت نگام کرد. داشت با چشای هیزش قورتم می‌داد. محمد نزدیکم اومد؛ جوری که صدامون رو می‌شنید.

پسره: جونم؟ کاری داری خوشگله؟

کثافت!

-می‌شه من رو ببری تونل وحشت؟

پسره: چرا نشه گلم، دوس داری می‌برمت؛ بیا بریم.

محمد: لازم نکرده؛ مرتیکه‌ی هیز!


romangram.com | @romangram_com