#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_169
با هم سمت سورتمه رفتیم. بلیطش رو گرفت؛ وقتی نوبتمون شد رفتیم؛ کنار هم نشستیم که گفت:
-مطمئنی نمیترسی؟
-هه! من بترسم؟ عمراً!
راه افتاد در طی حرکت تند و تکونای سورتمه، بلند جیغ میزدم؛ محمدم واسه افزایش هیجان الکی داد میزد.
-جیغ
محمد: یوهو
اصلاً یه دیوونه بازی کردیم که همه بعد از این که پیاده شدیم نگامون میکردن.
-ببین دیوونه بازی در آوردی؛ مردم چه شکلی دارن نگات میکنن!
برگشت با تعجب نگام کرد و گفت:
-من؟! من دیوونه بازی درآوردم یا تو که هی جیغ جیغ کردی؟!
-خوب معلومه تو!
چشماش گرد شد. بلند خندیدم؛ خودشم خندید.
محمد: ماشاء الله رو که نیست!
-نوچ به سنگ پا قزوین گفته برو من جات نگهبانی وامیستم.
romangram.com | @romangram_com