#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_168
متین: آخ جون، رسیدیم.
-جون، خیلی وقت بود که به شهر بازی نرفته بودم.
پیاده شدیم؛ دست متین رو گرفتم و با دو به سمت وسایل بازی رفتیم. متین بلند میخندید؛ جلوی سورتمه وایسادم. صدای محمد رو از پشتم شنیدم:
-نگو که میخوای سوار این شی.
خندیدم. برگشتم و نگاش کردم. پشت سرم بود.
-دقیقاً میخوام سوارش شم؛ نگید که میترسید.
محمد: من؟ نه اصلاً، اتفاقاً عاشق اینام؛ فقط...
-فقط؟
-فقط متین چی؟
-آهان، میبریمش تو اون توپا.
محمد نگاهم کرد و گفت:
-بیا بریم.
واسه متین بلیطش رو گرفتیم و داخل فرستادیمش. وسط یه عالمه توپ مسخره بازی میکرد.
محمد: بیا بریم.
romangram.com | @romangram_com