#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_167
یه نیم نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت؛ در ویلام که مثل همیشه بازبود. حرکت کردیم.
متین: بابایی میشه آهنگم بذاری؟
محمد: چشم، امری باشه؟
ضبط رو روشنش کرد. متین تا صدای آهنگ دراومد شروع کرد رقصیدن، من و محمدم میخندیدیم.
-متین چه ناز میرقصی؛ یادم باشه یه کلاس پیشت بیام.
متین: تازه یاسی جون بابام قشنگتر از منم میرقصه.
با حرفش قهقهه زدم.
-وای دیگه چی؟ متین جون بگو بهش نیازمند میشم!
محمد: اوی زیر زبون پسرم رو نکش؛ دو روز دیگه آبروم تو دانشگاه میره.
خندیدم و گفتم:
-اتفاقاً منم واسهی همین میخوام.
برگشت نگام کرد که بلند خندیدم؛ خودشم خندید.
عجب جایی بودا! از چه کوهها و درهها که نگذشتیم. اون قد بلند بودن که آدم وحشت میکرد. بالاخره به شهر رسیدیم. محمد جلوی شهر بازی نگه داشت؛ کم کم داشت شب میشد.
محمد: بفرمایید؛ اینم شهر بازی.
romangram.com | @romangram_com