#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_164
-چی شده؟
-بگو کی رو دیدم؟
-کی رو دیدی؟
-همون استاد خپلی که همش خواب میمونه
-چی؟
خندیدم و گفتم:
-به جون تو!
-چه جوری؟
محمد همراه بچهها میخندیدن.
-هیچی دیگه، استاد گرامی دوست مبین در اومد؛ اومدیم ویلاشون.
-شوخی میکنی؟
-به جون تو!
گوشی رو قطع کردم؛ هممون وا رفته به خونه برگشتیم. از بس بدو بدو کرده بودیم؛ برامون نایی نمونده بود. هر کدوممون روی مبلی ولو شدیم.
مبین خمیازهای کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com