#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_161
-عه بابام، بابام! اوناهاش الان میپره.
نگاه کردم درست روی لبه کوه و بالای آبشار بود. جدی میخواد بپره! تا خواستم حرف بزنم محمد یه جیغ بلند کشید و خودش رو پایین انداخت. هر کی اون جا بود واسش دست زد.
-خاک بر سرمون، مُرد.
به سمت آبشار دویدم.
-مبین بیا برو تو، به خدا مردِ غرق شد. تو رو خدا بیا برو.
صداش رو از پشتم شنیدم:
-نترس زندم.
دو متر پریدم.
-هین! خوبین؟ غرق نشدین؟
محمد خندید و گفت:
-من همیشه از این جا میپرم.
لباساش رو با یه تی شرت مشکی و شلوارک عوض کرده بود که به تنش چسبیده بودن. موهاش تو پیشونیش ریخته بود و شبیه متین شده بود.
متین: بابا یه بار دیگه، یه بار دیگه!
محمد خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com