#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_159

لباش رو غنچه کرد. من و محمد هم‌زمان خندیدیم.

محمد: این چیه بچه؟ زشته! مگه دختری؟ بدو پاکش کن.

متین: نه خیر، اگه پاکش کنی؛ دوباره به یاسی جون می‌گم برام بزنه.

بعد رو به من گفت:

-مگه نه یاسی جون؟

خندیدم و گفتم:

-بله، اصلاً یعنی چی؟ خودم یه بیست و چهار ساعته می‌زنم واست که حالا حالا‌ها پاک نشه.

من و محمد خندیدیم. متین چیزی نگفت. با هم پایین رفتیم. هنوز مبین‌ اینا بیرون نیومده بودن.

-اوی کجایین؟ بدویین دیگه!

درِ اتاقشون باز شد و مبین بیرون اومد.

مبین: اومدیم بابا.

یگانه هم بیرون اومد. تلفنم زنگ خورد؛ با دیدن اسمش لبخند زدم و جواب دادم:

-سلام بر بابای گلم، خوبی؟

بابا: سلام یاسمین بانو، خوبم؛ تو خوبی؟ بقیه خوبین؟


romangram.com | @romangram_com