#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_154

-خوش به حال همسر آیندتون، معلومه خیلی خوش بخته.

چیزی نگفت و فقط نگام کرد.

-می‌شه این قدر بهم زل نزنید؟ اصلاً راحت نیستم؛ دوس ندارم هیچ مردی بهم زل بزنه؛ اونم نامحرمش!

فقط گفت ببخشید. یه کم گذشت که گفت:

-اگه حرفاتون با مادرتون تموم شده؛ بریم بخوابیم.

-اوهوم، بریم.

بلند شدیم؛ خواستم متین رو بغل کنم که گفت:

-من میارمش؛ سنگینه اذیت می‌شین.

چیزی نگفتم. محمد، متین رو بغل کرد و با هم سمت ویلا رفتیم.

در رو خودش باز کرد. عقب رفت که من برم رفتم تو، وقتی اومد تو در رو بستم و با هم به طبقه‌ی بالا رفتیم. جلوی در اتاقمون وایسادیم و به هم نگاه کردیم.

-شبتون به خیر.

لبخندی زد و گفت:

-شب شمام به خیر.

تو اتاقم رفتم. چند لحظه بعد، صدای بسته شدن در اتاقش رو شنیدم. روی تخت افتادم؛ هنوزم نفهمیدم چرا منی که تا الان با هیچ کسی درد و دل نکردم پس چرا به محمد گفتم؟!


romangram.com | @romangram_com