#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_153

یه قطره اشک از چشام پایین چکید.

-از همشون بدم میاد. از همه‌‌ی پسرایی که این جورین! از همه‌ی مردایی که خیانت کارن! از همه کسایی که دروغ می‌گن! از همشون بدم میاد!

به محمد نگاه کردم و ادامه دادم:

-ببخشید سرت رو درد آوردم.

محمد: نه، نه، این طور نیست. خوب نیست آدم حرفاش تو دلش بمونه.

-نمی‌دونم چرا به تو گفتم؛ ولی، الان که گفتم احساس سبکی می‌کنم؛ تا حالا با هیچ کسی درد و دل نکرده بودم.

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-شما چی؟ خیلی دوسش داشتین؟نه؟

محمد: من هیچ وقت عاشق نشدم.

با تعجب نگاش کردم.

محمد: من و مریم، مادر متین، دختر عمو، پسر عمو بودیم؛ به اصرار پدربزرگم با هم ازدواج کردیم. مریم عاشقانه دوستم داشت؛ ولی، من هیچ وقت عاشقش نبودم؛ نه این که بگم دوسش نداشتما؛ ولی، با این که ازدواج کرده بودیم؛ مثل زن و شوهرای دیگه دوسش نداشتم؛ متین هم خیلی یهویی به دنیا اومد.

-پس چرا دیگه ازدواج نکردید؟

-چون عاشق نشدم که ازدواج کنم. می‌خوام ازدواج دومم از روی عشق باشه؛ می‌خوام یه بار عاشق بشم و عاشقانه عشق زندگیم رو دوست داشته باشم.

لبخند زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com