#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_152

محمد: چرا این قدر شخصیتت پیچیده هس؟

نگاش کردم؛ یعنی پی به درونم برده؟!

-نه، این طور نیست.

-چرا هست؛ تو همش وانمود می‌کنی شیطون و شادی؛ ولی یه وقتایی که اتفاقی نگات کردم تو فکربودی.

-خوب طبیعیه؛ هرکسی می‌تونه این طوری باشه.

-یه سوال بپرسم؟

می‌دونم چی می‌خواد بدونه.

-دوس پسرم بود.

محمد با تعجب نگام کرد؛ فکر نمی‌کرد بفهمم منظورش چیه؟!

-هجده سالم بود که باهاش آشنا شدم؛ رابطه‌ی خوبی با هم داشتیم؛ عاشقش نبودما ولی بهش عادت کرده بودم؛ احساس می‌کردم نبینمش یه چیزی کم دارم. زیاد با هم می‌رفتیم سرِ قرار، تا این که خیلی اتفاقی با یه دختر که می‌شه گفت تو بغلش بود نشسته بودن تو پارک، رو نمیکت و پارکی که ما همیشه بودیم. وقتی تو اون وضعیت دیدمش به خودم گفتم خدا رو شکر که اجازه نداده بودم حتی انگشتش بهم بخوره. از اون روز همه چیز رو تمومش کردم؛ تا این که تو کوه اتفاقی دیدمش؛ ازم خواست برگردم؛ خواست باهاش ازدواج کنم.

پوزخند زدم.

-هه، می‌گفت قول میده خوشبختم کنه!

به محمد نگاه کردم؛ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-تا حالا به هیچ کسی جز مامانم نگفته بودم. عادت داشتم همه چی رو بهش می‌گفتم. یادمه وقتی فهمید در برابر اشکای من، بغلم کرد و آروم موهام رو نوازش کرد؛ بهم گفت لیاقت تو بیش‌تر از ایناس.


romangram.com | @romangram_com