#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_151

-متین عین بابات پر رویی؛ ایـش!

این بار محمد همراه متین بهم می‌خندیدن.

متین: مامانم شو؛ مامانم شو!

محمد همون طورکه می‌خندید؛ با دستش جلوی دهن متین رو گرفت وگفت:

-ای پدر سوخته، آبروی من رو بردی!

سرش رو بالا آورد. نگامون که افتاد به هم دوتایی زدیم زیرخنده، دوباره روی زمین خوابیدیم. من و متین صاف بودیم ولی محمد هم اکنون رو به پهلو بود. چند دقیقه گذشت که خیلی اتفاقی متوجه نگاه خیره محمد رو خودم شدم؛ یه جوری شدم؛ نمی‌دونم خجالت بود یا چیز دیگه؛ ولی اصلاً دوس نداشتم.

-زل نزن؛ خوشم نمیاد!

محمد: ببخشید، حواسم نبود اصلاً.

منم رو به پهلو مثل محمد خوابیدم. به متین نگاه کردم؛ خوابیده بود.

-چه شکلی پنج سال بی مادر بزرگش کردی؟

نگاش کردم؛ اونم نگام می‌کرد.

محمد: آسون نبود؛ اصلاً آسون نبود. مجبور شدم براش پرستار بگیرم؛ همین الانم از صبح تا غروب که بخوام برگردم پرستار داره.

-منی که هیجده سالم بود مادرم رو از دست دادم برام سخت گذشت؛ پس این چی کشیده!

محمد چیزی نگفت؛ ولی از نگاه خیره‌‌مون اصلا خوشم نیومد! سرم رو پایین انداختم.


romangram.com | @romangram_com