#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_150

-مامان تو چه شکلی رفت پیش خدا؟

-اون تصادف کرد و رفت پیش خدا، متین بیا دو تایی با مامانمون حرف بزنیم؛ من هر شب قبل از خوابم باهاش حرف می‌زنم.

متین: یاسی جون؟

-جونم؟

-چرا خدا مامان ما رو برده پیش خودش؟

محمد رو به پهلو خوابید. دستش رو به صورت قائم روی گوشش گذاشت و سرش رو به دستش تکیه داد و من و متین رو نگاه می‌کرد.

-اوم، خب خدا آدمای خوب رو زود می‌بره پیش خودش.

متین: چرا؟

-خب، ببین مامانا همشون فرشته هستن؛ همشون خوب و مهربونن. خدا اونا رو می‌بره پیش خودش تا از آسمون ما رو نگاه کنن؛ مثل الان نگاه کن! دارن چشمک می‌زنن.

متین با ذوق گفت:

-یاسی جون تو هم مهربونی؛ خوبم هستی؛ عین فرشته‌ها، مامان من می‌شی؟

هان؟! اصلاً کپ کردم. نیم خیز شدم؛ به متین زل زدم. نگام خورد به محمد، همون طور که رو به پهلو بود سرش رو پایین انداخته بود. از لرزش شونه‌هاش فهمیدم داره می‌خنده.

متین: یاسی جون مامان من می‌شی؟

یهویی محمد بلند زد زیر خنده، نشست؛ دستاش رو جلوی صورتش گرفت و قهقهه می‌زد.


romangram.com | @romangram_com