#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_149
-مامانت؟ کوشش؟
به ستارهام اشاره کردم.
-اوناهاش، اون مامان منه!
متین: خوش به حالت.
-چرا؟
متین: خب تو با مامانت حرف میزنی؛ اونم صدات رو میشنوه.
-خوب تو هم با مامانت حرف بزن. مگه تو نمیزنی؟
-مامان من پیش خداس.
با تعجب به محمد زل زدم. محمد دستاش رو گذاشت زیرسرش و همون طورکه به آسمون نگاه میکرد گفت:
-پنج ساله پیش وقتی متین بدنیا اومد؛ اون رفت.
اصلاً باورم نمیشه! یعنی واقعاً این همه سال محمد متین رو بی مادر، بزرگ کرده!
-م، متاسفم!
متین: یاسی جون؟
-جونم
romangram.com | @romangram_com