#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_146

یواشکی سرش رو از لای پتو ریرون آورد و گفت:

-چیه؟

-می‌گم موافقی همه که خوابیدن بریم بیرون؟

سریع از زیر پتو بیرون اومد و گفت:

-بریم کجا؟

-بریم کنار دریا، ستاره‌ها رو ببینیم.

-بابام دعوات می‌کنه‌ها.

-بی خود کرده! کله اش رو می‌کنم.

متین خندید؛ منم خندیدم. یه یه ربعی گذشت. دست متین رو گرفتم و آروم گفتم:

-متین صدات در نیادا! خب؟

متین: باشه.

آروم در رو باز کردم؛ برق اتاق محمد خاموش بود. فکر کنم خوابه؛ در رو آروم بستم و از پله‌ها پایین رفتم؛ کسی تو آشپزخونه نبود؛ صدایی هم از اتاق یگانه نمیومد. آروم رفتم در رو باز کردم و متین رو از تو بغلم زمین گذاشتم و سمت دریا دوییدیم. نزدیک دریا که شدم متین رو باز بغلم کردم و تو هوا چرخوندمش؛ اونم بلند می‌خندید که خودمم همراهیش می‌کردم. متین رو روی زمین خوابونم و خودمم کنارش خوابیدم.

-متین؟

-بله؟


romangram.com | @romangram_com