#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_144
-همه رو به سوسکه بودی؟
-نه با شما... لا اله الا الله.
بعد از این که خندش تموم شد، بالاخره، اومد سمت من و گفت:
-دستت درد نمیکنه دیگه؟ خوبه؟
-ایش، اگه بذارین آره، شمام با این ویلاتون همش سوسکه توش.
بازم خندید. با عصبانیت نگاش کردم؛ خندش رو جمع کرد؛ ولی، بازم نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده، این بار دیگه قاطی کردم و به دنبالش دوییدم. از اونجایی که سریع تر از من میدویید سریع از خونه بیرون زد. منم دیگه بیرون نرفتم. آستینم رو بالا زدم. آرنجم قرمز بود؛ اگه فشارش میدادی میخواست بترکه؛ ولی، مگه من مرض دارم فشارش بدم که بترکه؟ یه کم که جملم رو هضم کردم و گفتم:
-اسکل بودی شنقلم شدی!
پوفی کشیدم و از خونه بیرون رفتم. چند ساعتی گفتیم و خوردیم و خندیدیم که مبین گفت:
-من گیج خوابم؛ رفتم بخوابم.
به دنبالش هممون تو خونه رفتیم. یگانه و مبین تو اتاق پایین خوابیدن. ما هم داشتیم به طبقهی بالا میرفتیم. یه شب به خیرگفتم و خواستم برم تو اتاقم که متین گفت:
-یاسی جون؟
برگشتم.
-جونم؟
متین: میشه من پیش تو بخوابم؟
romangram.com | @romangram_com