#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_143
پاشدم و آروم نشستم. مُدام دستم رو ماساژ میدادم.
محمد: چی شد یهویی خب؟
یهو یاد سوسکه افتادم.
-وای سوسک، وای خدا سوسک!
بلند شدم و روی یکی از صندلیهای میز ناهار خوری وایسادم.
-سوسک بود؛ بکشش تو رو خدا.
محمد اولش با تعجب نگام کرد؛ بعد کم کم نیشش شل شد و اول یه لبخند و بعد هم قهقهه زد. همون طورکه میخندید گفت:
-از سوسک میترسی؟
-نه خیر، نمیترسم؛ ولی، بدم میاد! شمام به جا خندتون بهتره گیرش بیارین بکشینش؛ وگرنه من عمراً دیگه بیام ظرف بشورم.
محمد هم چنان میخندید و با خنده گفت:
-از سوسک میترسه!
همون طورکه به من میخندید؛ مگس کش رو از بالای یخچال برداشت. دور و برش رو نگاه کرد و نزدیک یکی از کابینتا دیدش؛ همون جا کشتش و روی مگس کش انداختش و بعد هم تو سطل آشغال گذاشتش.
-انشاءالله پر پر بشین که بهتون بخندم؛ موجودات خاک بر سرِ بوزینهی نفهمِ شارلاتان.
با قهقههی محمد برگشتم و نگاش کردم. همون طورکه میخندید؛ گفت:
romangram.com | @romangram_com