#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_142

-چون من عاشق دریا و آبم

متین: منم می‌بری؟

-آره که می‌برم؛ ولی الان نه، فردا صبح.

-چلا الان نلیم؟

-چون شبه و خطرناکه.

-یعنی می‌میلیم؟

خندیدم. بغلش کردم و گفتم:

-خدا نکنه عزیزم، نه، ولی خطرناکه دیگه.

متین دیگه چیزی نگفت. وسایل رو جمع کردم و تو خونه بردم. داشتم ظرفا رو می‌شستم که صدای در اومد. احتمالاً متینه، همون طورکه داشتم ظرفا رو می‌شستم احساس کردم یه چیزی از روی پام رد شد. سریع نگاه کردم و با دیدن سوسکی که از روی پام رد شد؛ جیغ کشیدم. خواستم بدوام برم عقب که پام گیر کرد به کابینت و افتادم زمین، صدای دوییدن پایی رو شنیدم، ولی، از درد به خودم می‌پیچیدم. آرنجم کف زمین خورده بود. همون طورکه خوابیده بودم دستم رو تو خودم جمع کردم و ماساژش می‌دادم. محمد رو دیدم که با عجله اومد و کنارم نشست.

محمد: چی شد؟ خوبی یاسی؟

-آی، آی، دستم، آی.

محمد: ببینم چی شده؟

خواست دستم رو بگیره که دستم رو عقب بردم و گفتم:

-چیزی نیس؛ آرنجم درد گرفت؛ آخ.


romangram.com | @romangram_com